یک دعوت
اندیشیدن هنر انسان است 
لینک های مفید

✍️✍️✍️ #لکنود😞

آقای هادی خورزوقی، از نمازگزاران خوب صبح، تعریف می‌کردند:

یک ممدحسینی بود در #خورزوق (شهری در جوار شمال اصفهان) _ اسم‌ها را فراموش کرده‌ام و این اسامی فرضی است _ که چوپانی و گله‌داری می‌کرد.

هر بهار، گله‌های گوسفند خورزوق را جمع می‌کردند و همراه چند گله‌دار دیگر،گوسفندها را به سمت فریدن و آن اطراف می‌بردند.

ممدحسین تعریف کرده بود:

در مسیر، سمت علویجه(شهری در ٧٠کیلومتری شمال غرب اصفهان) ، جایی توقف کردیم. یک #سگ ماده لاغر و مردنی با چند توله‌سگ آنجا بودند. دلمان به حالشان سوخت. یه مقدار شیر دوشیدیم و جلوی سگ و توله‌هایش گذاشتیم.

وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، من یکی از توله‌ها را برداشتم و بقیه گله‌دارها هم هرکدام یکی برداشتند. آن توله‌سگ را با خودمان به فریدن بردیم و برگشتیم. چند ماهی هم از برگشتنمان گذشته بود که یکی از رفقا گفت:

«گله‌داری را رها کن، بیا بریم #اهواز صیفی‌کاری.»

ما هم بالاخره تصمیم گرفتیم برویم. گله را تحویل صاحبش، جعفرقلی، دادیم. او هم گفت:

«اگر به صَرف و به نفعت هست، یا علی!

برو به سلامت، خدا پشت و پناهت.»

چند سالی صیفی‌کاری ِ اهواز بودیم و خورزوق نیامدیم. بعد از سه چهار سال که برگشتیم، یک شب گفتیم سری به جعفرقلی بزنیم.

رفقا و اهل محل گفتند:

«ما که شب نمی‌آییم!»

گفتم:

«چرا؟»

گفتند:

«جعفرقلی یک سگ دارد که شب‌ها در دالان خانه‌اش ول می‌کند. کسی جرئت ندارد نزدیکش بشود، مگر اینکه خود جعفرقلی دستور بدهد.»

گفتم:

«من این حرف‌ها حالیم نیست. من خودم گله‌دار بوده‌م! از سِگ منو نترسونید»

گفتند:

«پس به یک شرط می‌آییم؛ تو جلو برو، ما پشت سرت!»

راه افتادیم و رسیدیم دم دالان خانه جعفرقلی. یک‌دفعه سگی از گوشه دالان بلند شد به هیبت یک شیر، با قدرت و سرعت پارس کرد و آمد توی سینه ما.

ما را می‌گویی، جا خوردیم!

اما همین که با سگ چشم تو چشم شدیم، یک‌دفعه ناله‌ای کرد و جلوی پای من خوابید و شروع کرد کفش‌هایم را بو کردن. اصلاً آرام و رام شد.

همراهان گفتند:

«ممدحسین! چی کار کردی؟!»

گفتم:

«من کاری نکردم، خودش این‌طوری شد!»

خلاصه، در همین حرف‌ها دالان را طی کردیم. بلند صدا زدیم:

«یاالله! یاالله! جعفرقلی! جعفرقلی!»

رفتیم داخل حیاط و مشغول چاق‌سلامتی و احوال‌پرسی شدیم.

جعفرقلی گفت:

«ممدحسین! اگر تو نبودی، سگ این طفلی‌ها را دریده بود! حالا فهمیدی چرا با تو کاری نداشت؟»

گفتم:

«نه!»

گفت:

«ای بابا! این همان توله‌سگی است که از علویجه آورده بودی! یادت آمد؟»

گفتم:

«آره! آره!»

گفتم:

«ای بابا، بگو؛ پس آشنا درآمدم! 😂 خودم از آب و گل درش آورده بودم!»

📌غرض این بود:

یک سگ، محبتِ کوتاه و کمی را از یک نفر حالی اش می‌شود؛

می فهمد، سرش می‌شود که چه کسی یک روزی به او محبت کرده...

اما این آدمیزاد...!

ناسپاسِ ناسپاس

بخصوص به ولی نعمت خود...

إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ (عادیات/۶)

[که] قطعاً انسان نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس است

#خاطره

#اخلاق

_____________

🆔@MKeshavarzHafdani

📌 اگر این پست را مفید دیدید، با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

💭ثبت نظر به آی دی👇

@MrKeshavarz

[ ۱۴۰۵/۰۷/۱۵ ] [ ] [ مرتضی کشاورز هفدانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خرده مطالعات‌ و گاه نبشته های یک معلم و مُدرس بازنشسته دبیرستان و دانشگاه
حوزه مطالعاتی :انسان و آنچه متعلق به انسان است.
دانشگاه تاریخ خواندم اما در مدارس سالها تاریخ و جعرافیا و روانشناسی و فلسفه و منطق و مطالعات اجتماعی تدریس کردم و برای هر کدام از این درسها با علاقه بسیار می خواندم و یادداشت برمی داشتم. در دانشگاه سالها مدرس تاریخ اسلام، تاریخ امامت و تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی بودم.

گرچه در واقعیت زندگی می کنم ولی همیشه دنبال کشف حقیقت این واقعیت بودم. زندگی برایم مهم تر از دنیاست و عاشق بودن و عاشقانه زیستن مهم تر از زندگیست و من سالها در جهان اندیشه گشتم تا فهمیدم خداوند اصل عشق است...
لینک های مفید
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت عکس